تبلیغات
مَن و... مَنـــ ـ ـ - برگی از جهل زمان

برگی از جهل زمان

یکشنبه 14 آبان 1396 05:37 ق.ظنویسنده : خندانک تنها

 

توی دنیایی که مردم از فوران اطلاعات به خودشون مغرور شدند و با وجود تشویق ظاهری علم، عملا خودشان و آگاهی‌شان را نقطه عطف عالم می دانند، جهالت فوران می‌کند.

اصلا از قدیم شاعران ما، حکمای ما، عاقلان ما گفتند «آنکس که نداند و نداند که نداند…» شاید منظور این نیست که طرف چیزی نمی دونه، این ذهن توی این زمانه خالی بمون نیست… شاید منظور اینه که آن چیزی که می دانم نادرست است و به هیچ وجه به نادرستی اون شک ندارم. همینطور میشه که «در جهل مرکب، ابد الدهر بماند»

امروز یکی از مطالب قدیمی وبلاگم رو توی یه کانال تلگرام معروف دیدم. یعنی یه نفر به عنوان حرف قشنگ برام فرستاده بود. قشنگ بود. خودم خوشم اومد. دلیل نمیشه اگه چیزی رو نوشته باشی تو همونی، شاید یه حرف رو باید هزار بار برای خودت تکرار کنی…

از کنجکاوی متن رو با وبلاگ چک کردم! لغت به لغت یکی بود به جز عبارتی بیشتر داشت:

«متن از دکتر حسابی!»

ناراحت شدم. نه اینکه بگویم این دزدی است، آخر در کل وبلاگ من هم اثری از «من» نیست، اهمیتی ندارد، به نظرم اگر حرفی صحیح باشد لزومی ندارد نویسنده را با آن مقایسه کنیم یا حتی نویسنده را با آن قضاوت کنیم!

اما متاثر شدم از اینکه تاریخی که برای خودمان ساخته می شود، چقدر راحت می تواند جعلی باشد. اگر لغت به لغت چک نکرده بودم، باور می کردم. چون دکتر حسابی از بزرگان ماست و دوست داشتنی! هویت به ما می دهد. اما…

نمی دانم، می گویند دروغ بستن به ائمه روزه را باطل می کند! اما به نظرم این دروغ حتما که نباید توهین باشد. گاهی یک ماجرای خیلی خوب، یه معجزه، هرچیز… یه چیز دل‌خوش کننده رو به ائمه نسبت می دهیم، به خیال اینکه مقام ایشان رو در ذهن کوچک خودمان بزرگ کنیم… ماجرا جالب است که همین هم روزه را باطل می کند. همین.

این هم یکی از مصادیق ریز جهالت بود.

اینقدر در دنیای اطراف خودم جهالت را لمس کرده ام که گاهی فکر می کنم، شاید عقلانیت همان جهالت باشد، که جامه یکدیگر را پوشیده اند. شاید درست همین جهالت است. واژه «درست» که از زبان جاری می شود یاد کلمه «حق» می افتم و یاد کلمه «باطل». گویی این دو واژه اصیل تر باشند. سنگ محک‌شان قوی تر باشد. شاید حداقل برای آنها مصداق داریم. قرآن داریم، عترت داریم، حتما تکیه‌پذیرتر هستند.

یاد اون جوونی که از ازدواج سفید دفاع می کرد و می گفت «من کلا با محدودیت مشکل دارم» و باید می گفتم که شما با زندگی مشکل داری. ولی نمی توانستم. گوش شنوایی نبود. جام لبریز را که نمی توان پر کرد! چه بگویم! بگویم متاسفانه خدا ما رو محدود آفریده… از هر نظر! کافیه هوا بهت نرسه! غذا نرسه! چی میشی؟ یه روز آب نخوری همه چیز رو سرآب میبینی، اونوقت محدودیت رو مزخرف می دونی! جالب اینجاست که احمقانه ترین راه حل که ناشی از ابتدایی ترین تمایلات است را انتخاب می کنند و حرف از آزادی می زنند… خوب گوسفند هم وقتی گرسته است ساده ترین انتخاب رو می کنه! یاد اون دلی افتادم که با دیدن یه تیکه تکنولوژی لرزید و همه چیز رو اون دید… جالبه وقتی بهش رسید انگار کمه! تو که دنیات اون گوشی گرون بود، الآن چی شده؟ تسلیم مسخره ترین میل باطل میشی و دم از آزادی می زنی. هر چند آزادی رو در بند بلند مرتبه ترین تمایلات و بند ها کنیم، آزادترین خواهیم بود. آزاد محض داتا در این دنیا نداریم! اما آزاد ترین…

خدایا، پناه به تو از بزرگترین دشمنم: خودم! پناه به تو از راحت طلبی و باطل طلبی… پناه به تو از همه چیز به جز خودت و آنچه تسلیم توست… پناه بر تو. ای بزرگوار، ای مهربان ترین مهربان


برچسب ها: جهل ، زندگی ، دروغ ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آبان 1396 05:44 ق.ظ

 
چهارشنبه 8 فروردین 1397 01:05 ق.ظ
بسیار عالی
جمعه 17 آذر 1396 11:28 ب.ظ
چقدرررر خوووب که نوشتید بعد از اینهمه..
و چقدرررر بد که کسی مطلب شمارو کپی بزنه :/
و الان که فکر میکنم با روز اولی که وبلاگ نویسی کردم چقدرر همه چی فرق کرده...به جز دل آدم که هنوز ی جای دنج میخواد واسه نوشتن...
خندانک تنها
خیلی خیلی ممنون از حضورتون. مثل همیشه نظر لطف دارین.
در مورد کپی کردن: فارغ از تاریخ‌بافی و دروغ‌پراکنی، اتفاقا اگه مطلبی خوب باشه، خوبه که کپی بشه و افراد بیشتری ببینن. برای آدم بهتره. اگه مطلب بدی باشه که وای اگه کپی بشه. :) . قیامت دقیق حساب می‌کنن، حتی همینا رو. :))

دل آدم... جای دنج... ... ☺ ... انشالله که دل‌تون همیشه رو به راه و لبریز از خوب‌ها باشه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 



در این وب

  • قالب وبلاگ